|
گفتی : به زودی میبینمت ... و من در انتظار ماندم کجا قرار بود ببینمت ؟ کنار آخرین درخت راش قبرستان ؟ میان گّلها ؟ میان دانههای برف ؟ کجا دیدمت ؟ --- از اول هم موهای روشنم یادگار تو بود تو ، که مرا همواره در زمستان میدیدی و من گرم میشدم با تو سوخته از آفتاب شب، آیا کسی مرا با پیرهن سرخابیم به عذا خواهد نشاند ؟ یا من در عطر تابستان گرم بخار خواهم شد ؟ یا تو در نبودن میمانی ؟ کاش میدانستم کی میبینمت --- مثل من صلح کن تا ابد ، با همه کس ، شاد باش ، باشه ؟ --- به قلم مریم
[ ۱۳۸٩/٥/۱ ] [ ۸:٢٩ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
مضراب در دستانت ، لرزش در نگاهت و چکه چکه اشک میریزم /
خندید ، خندیدم و آرام از پشت پردههای سکوت گریخت ! / دستان سردش را شعلههای سوزان قلبش سوزاند و من بی اختیار میسوختم /
در جعبهی آهنگاش را باز کرد و شروع کرد به چرخیدن و چرخیدن. عروسک در گوش دخترک گفت: "میدانم وقتاش نبود، ولی وقتی افتاد و خراب شد، دلام میخواست باز بچرخم حتا تندتر از قبل ..." دخترک نگاهی به عروسک کرد و گفت: "اون هم یه زمانی مثل تو میچرخید."
آن پیرزن که از کوچههای تنگاتنگ دلتنگی عبور میکرد، گفت: «کوچه را طلسم خواهم کرد.» من که از کنار آدمهای بیخیال رد میشدم، گفتم: «دنیا را خواهم نوشت...»
[ ۱۳۸۸/٧/۱٠ ] [ ٥:۱٧ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
آن زیر پل را میبینی ؟ آن زیر یک پیرمرد خوابیده است . همیشه اخم میکند و زیاد هم حوصله ندارد ، یعنی چه بگویم خب همیشه خواب است . آن روز که دخترک از زیر پل رد شد ، پیرمرد یک گوشه در خودش جمع شده بود . دخترک نزدیک رفت و گفت : فردا در محله جشن است ، گفتم شاید بخواهید بیایید . پیرمرد بیشتر در خودش فرو رفت و گفت : به این روزهای تکراری عادت کردم ، روزهایم همیشه همین است و تغییر هم نمیکند . دخترک بدون اینکه به حرف پیر مرد توجه کند گفت : تازه شام هم میدهیم . پیرمرد گفت : من هر روز گرسنه میخوابم . دخترک ادامه داد : و با آدمهای جدید آشنا میشوید . پیر مرد گفت : بعد از ماهها تو اولین آدمی هستی که از این پل رد شدی و با من حرف زدی . دخترک گفت : اگر به جشن نیایی شاید هم آخرین ... پیرمرد بغض کرد و چشمانش را بست و به خواب رفت ... و دخترک آرام آرام دور شد ... فردا هنگامی که پیر مرد از خواب بلند شد ، دید در قوطی حلبیاش یک سکه است و یک تکه کاغذ ، باز کرد و خواند . رویش نوشته شده بود : خوابهای خوب ببینی ... و با اسم دخترک امضا شده بود . پیر مرد چشمانش را بست و دوباره به خواب فرو رفت احساس کرد که روز تازهای را شروع خواهد کرد ... --- نوازش دستان تو بر روی گلهای یاس ، و دل بی قراره من ... --- به قلم مریم ...
[ ۱۳۸۸/٥/۱٢ ] [ ٧:۳٧ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
دستانش را پشتش قلاب کرده بود و با قدمهای بلند از جلوی نقاشیهای گالری رد میشد . یک فرقی در صورتش بود که از بقیه آدمها متمایز میشد . انگار خودش یکی از آن نقاشیها بود و برای مدتی از آنها بیرون آمده . به یکی از نقاشیها خیره شد . صاحب گالری با کنجکاوی پرسید : نظرتون چیه ؟ میخواینش ؟ مرد لبخند از لبانش افتاد و اخم کردو گفت : نمیخواهم . و بعد دوباره قدم زنان دور گالری را طی کرد . ساعتها آنجا ماند و به هر نقاشی که نگاهش میافتاد لبخند میزد . مرد به صاحب گالری گفت : این نقاشیها خیلی طبیعی اند ، صورتهایشان را میگویم ! صاحب گالری گیج شده بود ، پرسید : خوب مگر چه عیبی دارد ؟ مرد بدون اینکه جوابی بدهد نفس عمیقی کشید و از گالری بیرون زد . هیچکس نفهمید که کجا رفت ، اما من میدانستم که میخواهد به تابلواش برگردد ... ...
روحم ، قلبم و نفسهایم را در دستان بی نیازت گم کردم ... ... چترهای نجات ما ، چشمان پر اشک تو ، و یک پرواز بی پایان ... ... به قلم مریم
[ ۱۳۸۸/٥/۳ ] [ ٤:۱۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
تو یکی از کتابا یه چیزی خوندم که هنوزم بش فکر میکنم ! اینکه بعضی وقتا آدما به آرزو هاشون وابسته میشن نمیخوان اونارو بر آورده کنن چون میترسن که از دستش بدن و دیگه چیزی نباشه که بهونه ی زنده بودنشون باشه یا واسش شبو روز دست پا بزنن و شب زیر اسمونه پر ستاره بخوابن و با خودشون فکر کنن که آرزوشون روزی بر آورده میشه و میشن مثل همه قهرمان قصه شون ... اولش به این خندیدم ولی نمیدونم که باید بترسم که آرزوی بزرگم داره بر آورده میشه یا نه ... شایدم یه جور گرد گیریه تو رویاها ! --- آه، از ته دل بر این باورم ما پیروز میشیم، یه روز. Source : http://forough.net
[ ۱۳۸۸/٤/۱٢ ] [ ۱۱:٤۱ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
من همونم ... همون مریمی که حرفش منعکس میشه ... شروع میکنم بات حرف زدن ... میدونی تو هم دردو دل سوزی نمیخوای ، تو فقط جواب میخوای ... ، از حرفای خودم درس میگیرم ... میدونی من همونم ... همون مریمی که دوید ، اون مریمی که هنوز نرسیده ... من همونم ... همون مریمی که بارها صدات کرده ... همون مریمی که منتظره ... و همیشه منتظره میمونه . کافیه که صدام کنی ... بدون که من ، همیشه در دسترسم ... ! ... ____________________________
یه دونه عید ، مسافرت ، چمدونهای منتظر ، اسمونه شاد ، لبخند مریم ، یه ساله جدید و یه ساله رٌند ... که همه پاهای منو از رو زمین بلند میکنه ... ____________________________ تمام واژههای نا مفهوم توی سرم رژه میروند ، و من با فریاد تمامشان را فراری میدهم !
By Mb
[ ۱۳۸٧/۱٢/٢۱ ] [ ٩:٤٢ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
همه چی رو پنهان می کنم , انگار زود می فهمی , فقط تظاهر می کنم هستم ولی ... صدام هم در نمی اد ... از دنیای مجازی بحثارو وارد نکن ... من فقط تظاهر می کنم هستم ...
......................................... من از قایم موشک خوشم میاد ولی تو انگار زود خسته می شی ... ولی من گرگ نمی شم ... من که مثل موش ازت فراری ام ... ! ............................ صدای اهنگ اروم میشه , پروژکتور ها روی یه نقطه زوم می کنند , صدای جمعیت بلند میشه دارن تشویقش می کنن , اروم پاشو می زاره تو نور همه ی شادی تو اون نقطه بود , میاد وسط عرقشو پاک می کنه میگه : با تشکر ... در خروج از اون وره ... ! "خط خطی های مریم بانو " ........... پ.ن : دیروز چه روز بورینگی بود ... همه تکراری شدن ... [ ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ ] [ ۸:٠۸ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
گاهی اوقات می خندم بدون دلیل و دنیا در اوج حسرت پشتش را به من می کند ... پس کجاست خنده ی دنیا ... ؟!
پ.ن : بعضی اوقات با خودم فکر می کنم اگه حرف نزنم سنگین ترم ... پ.ن 2: نگران نباش این الاغیه که در خونه ی هر خری می شینه ... "به قلم مینا " [ ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ ] [ ۸:٠٥ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
دلم گرفت ... نشستم تو اتاقم و دست به قلم شدم ... :
نگاهی به اسمان کردم و تو را یافتم و در اوج تنهایی , حال ... هرگز نیافتمت ... همه چی از جلوی چشمام مثل برق رد میشن منم با کمال خونسردی به زیر نویس ها نگاه می کنم ... ! یادته اون موقع که همه اروم بودن ؟! حالا اون زمان ها گذشت ... همه در تکاپواند ... یه تعطیلی , خیابونای خلوت , یه بابانوئل چاق , یه صدای اروم ... که منو صدا می کنه ... خواب دیدی خیر باشه ... بلند شو مریم مدرست دیر می شه ... !!! [ ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ ] [ ۸:٠۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
|