|
می خواهم بدوم به سوی تو رکاب بزنم تند و تند ولی من دیگر بر نمی گردم مگر شعری به سان "بوی جوی مولیان" برایم سرایی تا من بتازم به سوی تو - و همه خنده های دیرینه ام - و از جسم خسته من تا بخارای دل تو راه ها باقی مانده است و تو نگران مباش مگر شورشی افتد در وجودت چون من دیگر عهد کرده ام که بر نگردم به شهری که زمانی دوست می داشتم ... مریم . بهمن 24 . 1390 / مجموعه : برایم شعری بسرای
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ] [ ٤:۳٩ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
زن یاد ماهی سرخ کودکی اش را کرد که در تنگ کوچک اتاقش می چرخید . داخل جوی را با دقت بیش تری نگاه کرد . نمی خواست اشک بریزد . جوی خالی از هر ماهی بود . مرد می گفت : ماهی ات در جوی که بیافتد بزرگ می شود و به رود می رسد انقدر بزرگ که در تنگ کوچک تو جای نمی گیرد . زن وقتی کودک بود و این حرف را شنید خوشحال شده بود . زن از پای جوی بلند شد و با دستانش صورتش را پوشاند . ناگهان دخترکی ان سوی خیابان بالا و پایین پرید و با انگشت چاقش به جوی اب اشاره کرد و از شادی فریاد زد : من ... من یه ماهی سرخ کوچولو دیدم ! و زن در حالی که دور خورش می چرخید قهقهه زد .
مریم ا . تابستان 90 -------------- برای بار دیگه از صبح تا شب با همه ی شادی ها و تلخی ها این جا رو مرور می کنم . [ ۱۳٩٠/٥/۱٠ ] [ ٢:۳٧ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
استکان قهوه اش را روی میز سر داد عینکش را روی بینی اش صاف کرد و خواست از قفسه ها کتابی بردارد . کتاب با جلد قرمزش با فاصله زیادی از دستانش خودنمایی می کرد . روسری اش را محکم گره زد و روی صندلی اش نشست ... مرد فنجانی چای برای زن ریخت . زن به چای لب نزد و دستانش را روی چشمانش گذاشت و به همه ی کتاب های جلد سرخ فکر کرد مرد گفت: رویایی که به ان برسی رویا نیست و زن این حرف مرد را نمی فهمید . زن بار دیگر به قفسه ی بلند کتاب نگاه کرد . کتاب قرمز درست در بالاترین نقطه بود و از بلندی ان وحشت کرد . چای سرد روی میز باقی مانده بود و زن ناخن های سرخش را تماشا می کرد . به قلم مریم / تابستان 90 [ ۱۳٩٠/٤/٦ ] [ ٦:٤٢ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
تو برایم نمی نویسی رنگ های سرخ و بنفش دوست داشتنی ام را حالا گم کرده ام در تنهایی و سکوت دیگر پا نمی کوبم , دیگر منتظر روز های شاد نیستم , دیگر قهقهه نمی زنم , دیگر صدایت نمی کنم , دیگر میان واژه های کتاب ها برای تو حرفی نمی زنم می گویی کهنه شدم- درست مثل لباس سرخ قدیمی ات که حالا معلوم نیست پوسیده شده است یا نه- من این جا به انتظار چه می نشینم ؟ چه دعای برگشتی ؟ ما برای گذشته نبودیم گذر تند زمان حال را به حسرت گذشته واداشته بی رحم اند همه کس و همه چیز سرزنشت نمی کنم مانند تو به سکوت باد گوش می دهم و خودم را میان برگه های خاطراتمان پنهان می کنم می گویی کهنه شدم
به قلم مریم بهار 90 [ ۱۳٩٠/۱/۱٦ ] [ ٤:٥٧ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
زمستان است , سلام بر تو ای زیباترین گلوله ی برف , که از اسمان های دور به دیدن من می ایی زمستان شده , همان زمستانی که دیدارمان را با ابدیت پیوند خواهد زد ... باران ازان ما نبود , غلتیدن و نم دار بودن زمین ... سرخوردن و چتر ها ... که همیشه گمشان می کردیم و اواره زیر باران می ماندیم ... باران ازان ما نبود , عشق زیر برف های دی ماه و بهمن ماه انتظار ما را می کشید و تو مثل یک کودک شاد برف بازی می کردی و من با تو گرم می شدم باران ازان ما نبود حالا برف نیز هم ما اواره ایم همه جا , زیر باران و برف ... --- تو کافی هستی برای همه ولی هیچ چیز برای تو کافی نیست ... --- به قلم مریم , زمستان 89
[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ ] [ ٩:٤٥ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
گفتی : به زودی میبینمت ... و من در انتظار ماندم کجا قرار بود ببینمت ؟ کنار آخرین درخت راش قبرستان ؟ میان گّلها ؟ میان دانههای برف ؟ کجا دیدمت ؟ --- از اول هم موهای روشنم یادگار تو بود تو ، که مرا همواره در زمستان میدیدی و من گرم میشدم با تو سوخته از آفتاب شب، آیا کسی مرا با پیرهن سرخابیم به عذا خواهد نشاند ؟ یا من در عطر تابستان گرم بخار خواهم شد ؟ یا تو در نبودن میمانی ؟ کاش میدانستم کی میبینمت --- مثل من صلح کن تا ابد ، با همه کس ، شاد باش ، باشه ؟ --- به قلم مریم
[ ۱۳۸٩/٥/۱ ] [ ۸:٢٩ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
من هنوز هم مانده ام میان این فاصله ها و هجوم خاطرات را درک می کنم ولی باید تا پایان یک روز تابستانی صبر کرد ... --- خط های دست من انگشتان کشیده قلم چابک و تیز یک عکس پرتره و افکار عاشقانه ...
به قلم مریم
[ ۱۳۸٩/۳/٢٧ ] [ ٧:۳٩ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
مضراب در دستانت ، لرزش در نگاهت و چکه چکه اشک میریزم /
خندید ، خندیدم و آرام از پشت پردههای سکوت گریخت ! / دستان سردش را شعلههای سوزان قلبش سوزاند و من بی اختیار میسوختم /
در جعبهی آهنگاش را باز کرد و شروع کرد به چرخیدن و چرخیدن. عروسک در گوش دخترک گفت: "میدانم وقتاش نبود، ولی وقتی افتاد و خراب شد، دلام میخواست باز بچرخم حتا تندتر از قبل ..." دخترک نگاهی به عروسک کرد و گفت: "اون هم یه زمانی مثل تو میچرخید."
آن پیرزن که از کوچههای تنگاتنگ دلتنگی عبور میکرد، گفت: «کوچه را طلسم خواهم کرد.» من که از کنار آدمهای بیخیال رد میشدم، گفتم: «دنیا را خواهم نوشت...»
[ ۱۳۸۸/٧/۱٠ ] [ ٥:۱٧ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
آن زیر پل را میبینی ؟ آن زیر یک پیرمرد خوابیده است . همیشه اخم میکند و زیاد هم حوصله ندارد ، یعنی چه بگویم خب همیشه خواب است . آن روز که دخترک از زیر پل رد شد ، پیرمرد یک گوشه در خودش جمع شده بود . دخترک نزدیک رفت و گفت : فردا در محله جشن است ، گفتم شاید بخواهید بیایید . پیرمرد بیشتر در خودش فرو رفت و گفت : به این روزهای تکراری عادت کردم ، روزهایم همیشه همین است و تغییر هم نمیکند . دخترک بدون اینکه به حرف پیر مرد توجه کند گفت : تازه شام هم میدهیم . پیرمرد گفت : من هر روز گرسنه میخوابم . دخترک ادامه داد : و با آدمهای جدید آشنا میشوید . پیر مرد گفت : بعد از ماهها تو اولین آدمی هستی که از این پل رد شدی و با من حرف زدی . دخترک گفت : اگر به جشن نیایی شاید هم آخرین ... پیرمرد بغض کرد و چشمانش را بست و به خواب رفت ... و دخترک آرام آرام دور شد ... فردا هنگامی که پیر مرد از خواب بلند شد ، دید در قوطی حلبیاش یک سکه است و یک تکه کاغذ ، باز کرد و خواند . رویش نوشته شده بود : خوابهای خوب ببینی ... و با اسم دخترک امضا شده بود . پیر مرد چشمانش را بست و دوباره به خواب فرو رفت احساس کرد که روز تازهای را شروع خواهد کرد ... --- نوازش دستان تو بر روی گلهای یاس ، و دل بی قراره من ... --- به قلم مریم ...
[ ۱۳۸۸/٥/۱٢ ] [ ٧:۳٧ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
دستانش را پشتش قلاب کرده بود و با قدمهای بلند از جلوی نقاشیهای گالری رد میشد . یک فرقی در صورتش بود که از بقیه آدمها متمایز میشد . انگار خودش یکی از آن نقاشیها بود و برای مدتی از آنها بیرون آمده . به یکی از نقاشیها خیره شد . صاحب گالری با کنجکاوی پرسید : نظرتون چیه ؟ میخواینش ؟ مرد لبخند از لبانش افتاد و اخم کردو گفت : نمیخواهم . و بعد دوباره قدم زنان دور گالری را طی کرد . ساعتها آنجا ماند و به هر نقاشی که نگاهش میافتاد لبخند میزد . مرد به صاحب گالری گفت : این نقاشیها خیلی طبیعی اند ، صورتهایشان را میگویم ! صاحب گالری گیج شده بود ، پرسید : خوب مگر چه عیبی دارد ؟ مرد بدون اینکه جوابی بدهد نفس عمیقی کشید و از گالری بیرون زد . هیچکس نفهمید که کجا رفت ، اما من میدانستم که میخواهد به تابلواش برگردد ... ...
روحم ، قلبم و نفسهایم را در دستان بی نیازت گم کردم ... ... چترهای نجات ما ، چشمان پر اشک تو ، و یک پرواز بی پایان ... ... به قلم مریم
[ ۱۳۸۸/٥/۳ ] [ ٤:۱۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
تو یکی از کتابا یه چیزی خوندم که هنوزم بش فکر میکنم ! اینکه بعضی وقتا آدما به آرزو هاشون وابسته میشن نمیخوان اونارو بر آورده کنن چون میترسن که از دستش بدن و دیگه چیزی نباشه که بهونه ی زنده بودنشون باشه یا واسش شبو روز دست پا بزنن و شب زیر اسمونه پر ستاره بخوابن و با خودشون فکر کنن که آرزوشون روزی بر آورده میشه و میشن مثل همه قهرمان قصه شون ... اولش به این خندیدم ولی نمیدونم که باید بترسم که آرزوی بزرگم داره بر آورده میشه یا نه ... شایدم یه جور گرد گیریه تو رویاها ! --- آه، از ته دل بر این باورم ما پیروز میشیم، یه روز. Source : http://forough.net
[ ۱۳۸۸/٤/۱٢ ] [ ۱۱:٤۱ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
آمدی که بروی ، دلتنگی از دستانت میچکند ، رفتن برای تو هرگز تمام نمیشود ، تو هر روز میروی - عطشه دلتنگی وادارت میکند - ، همه دلتنگ شدند حیف ،اما تو هنوز دل تنگ نشدی ، همه را خاکستر کردی اما ، خودت هنوز در حال سوختنی ... --- خود را به باد دیوانه سپردهام ، حس میکنم طپشهای قلبش را میانه انگشتان سرخم ، و جادوی بادو خاک ، میدوند رقصان میانه درختان عریان ... --- دیگر هیچ چیز نمانده ، همه ی صحنهها را دزدیدی ، رنگهای دیوار را اسیر کردی ، و لبخندها را کشتی ، و اشکها را تنها گذاشتی ، و همه ی صحنهها را دزدیدی ، دیگر هیچ چیز نمانده ، بجز من که هم چنان گوشه ی دیوار کز کردهام ، منتظرم تا بیایی و با چشمانت دوباره وجودم را پاک کنی ، صحنهها را بدزدی ... به قلم مریم
[ ۱۳۸۸/۳/۱۸ ] [ ۱٠:۳۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
ورق میزنیشون ، نگاشون میکنی ، و دلت برای روزایی تنگ میشه که میری ... هنوزم هستی اما میدونی این بودن خیلی کوتاهه ، از الان فعل رفتن رو صرف کن ، زمان کوتاهه ... دلت واسه همه چی تنگ میشه ، واسه آدما واسه حرفا واسه اینجا ... میشینم ورق میزنم ، نگاشون میکنم ، و یه لبخند بیخودی ، رو لبام ظاهر میشه ، و زمانو به مسخره میگیریم ، خیلی وقت بود نه ؟ ، خیلی حرف مونده هنوز ؟ ، و کتاب قصه تموم شد ، بازیگرای خوبی بودیم ... آقای کارگردان ! نمیشه دیالوگامو عوض کنم ؟ ... نمیشه به جای ۳۰ قسمت ۷۰ قسمتیش کنید ؟ ، این خیلی مدت کمیه ؟ چه جوری همهٔ حرفا رو بگیم ؟ ... این همه رو چه جوری فراموش کنیم ؟ ... کتاب قصمون پر از عکس بود ، پر از حرف بود ، و لالایی های شبو توش جا میدادیم ... مداد رنگیم رو بر میدارم و برات یه لبخند گنده میکشم ،حالا هر شب وقتی این کتابو میخونم ، میگم چه قدر ازش فرار میکردیم ، فکر کن خاطراتمونه ، ورقش بزن ... همه لبخند تو رو تو نقاشی باور دارن ، حقیقته ! ، من نقاش خوبی ام ... آخر کتابو ، تو بنویس ، تو تمومش کن ، سخت باش ، بی احساس باش ، و صفحههای آخرو ، پر از واژهٔ خداحافظی کن ... --- به قلم مریم ۶/٢/١٣٨٨
[ ۱۳۸۸/٢/٦ ] [ ٧:٥۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
به به ! D: ... تولدم مبارک ... خوش اومدی به این دنیا ، الان چه احساسی داری ؟ با چند تا پرش و سوت و کف ، سعی میکنم این همه شادی رو تا مقداری کم کنم این متن رو با صدای آهنگ وبلاگ بخونید ، من عاشق این آهنگم ! تولدت مبارک ! چه قدر خوبه که واسه این روز وقت بیشتری رو واسه خودم بذارم ... میشینم جلو آیینه و خودمو تماشا میکنم ، من که دارم تو آسمونا سیر میکنم ، صدای آهنگو بلند میکنم و باش میخونم ...
چه روز قشنگی ... با آهنگ اوج میگیرم ! به خودم قول میدم : واسه خودم زندگی کنم ، و از زندگیم لذت ببرم ، تولدم امروز به تاریخه ۲۳ فروردین ۱۳۸۸ ، یعنی من یه ساله جدیدو ورق میزنم ، و اینکه افتخار میکنم که یه مریمه فروردینیم ...
۱۳٨٨/ فروردین / ۲۳ به قلم مریم --- به نظرم "By" کلمهٔ جالبی نیست ، واسه اینکه روح بیشتری ببخشم ، از این به بد این مدلی مینویسم ، نوآوری خوبه ، واسه یه مریمه اوریجینال ! --- برای همتون آرزوی شادی و سلامتی دارم ، اونائی که بام تا الان بودم و میمونم ، همهٔ اونائی که این وبلاگو خوندن ، اوناای که برای خوندن این جا وقت گذاشتن ، امیدوارم منم جشن تولدتون باشم ، و همین ...
[ ۱۳۸۸/۱/٢۳ ] [ ۱:٢٤ ق.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
منتظر ، همرنگه صدای گرفتهام ،
منتظر ، به شیرینیه لبخندانه تو ، منتظر ، ماننده واژههای سرد ، منتظر ، با فاصلهٔ این جا ... من میمانم ، با همین فاصله ، فاصلهٔ من با تو ، به فاصلهٔ هفت آسمان ... این جا ، کنار پنجره ، منتظرم ... و تو دیر میرسی بی شک ... By Mb
[ ۱۳۸۸/۱/۳ ] [ ٢:٤٩ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
هر وقت کوله بارم را میبندم ، هر وقت میروم ، نامهات را میخوانم ، به امید این که نامهای تازه است ، به امید تازه شدن ، و کاغذ قدیمی کج و کوله را از گردنه نامهات باز میکنم ، و میخوانم ، لبخند میزنم ، راست میگفتی من جرزن بودم ، و تو گریه میکردی با تصور اینکه هرگز عوض نمیشوم ، و من حالا عوض شدم ، خیلی وقته ... الان کسی نیست که برام نامه بنویسه ... و آخرش آرزوهام رو ختم بده ... با کلمهٔ ,"پایان" ... By Mb
--- آخر داستان رسیده ... و تو بیخیال به حرفهای گمشدهٔ شب چشم دوختی ... کی میرسی ؟ ---
یه هفته نیستم ، وقتی اومدم به تک تکتون سر میزنم ... ولی هستم ... پس شما هم باشید ... چمدونا آمادست ... و ساعت ۷.۳۰ صبح آسمونها رو دور میزنم ... ... I'm the Best
[ ۱۳۸۸/۱/۱۱ ] [ ٢:۳٦ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
من همونم ... همون مریمی که حرفش منعکس میشه ... شروع میکنم بات حرف زدن ... میدونی تو هم دردو دل سوزی نمیخوای ، تو فقط جواب میخوای ... ، از حرفای خودم درس میگیرم ... میدونی من همونم ... همون مریمی که دوید ، اون مریمی که هنوز نرسیده ... من همونم ... همون مریمی که بارها صدات کرده ... همون مریمی که منتظره ... و همیشه منتظره میمونه . کافیه که صدام کنی ... بدون که من ، همیشه در دسترسم ... ! ... ____________________________
یه دونه عید ، مسافرت ، چمدونهای منتظر ، اسمونه شاد ، لبخند مریم ، یه ساله جدید و یه ساله رٌند ... که همه پاهای منو از رو زمین بلند میکنه ... ____________________________ تمام واژههای نا مفهوم توی سرم رژه میروند ، و من با فریاد تمامشان را فراری میدهم !
By Mb
[ ۱۳۸٧/۱٢/٢۱ ] [ ٩:٤٢ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
نمیدانم چرا باید معنی تنهایی وجود داشته باشد , در حالی که خدایی به آن بزرگی آن بالاست ... پس هم اکنون برخیز ... قلبت را باز کن بگذار خداوند قفل تنهایی دلت را باز کند ... By Mb
[ ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ ] [ ۱٠:٠٧ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
مریمی که در آرزوی آن که پرواز بکند و نمیتواند لک لکها را به پرواز میکشد ... ________________________ همه چی ظاهرا حله ، همه حاضرن که موشک پرتاب بشه ، همه چی سر جاشه ، همه لبخند میزنن ، از تو تلویزون دست تکون میدن ، همه ذوق زدن ، موشک پرتاپ شد ، اما ... این فقط مسافران که دارن اوج میگیرن ... ________________________ پ.ن : دوربین عکاسی ، اعتماد به نفسمو صفر میکنه ... ! پ.ن ٢ : بعضی موقعها بهتره که خودتو جای دیگرون نزاری ! پ.ن ٣ : کی عید میشه ؟ من و ساعتم بی تابیم ! By Mb
[ ۱۳۸٧/۱٢/۱٤ ] [ ٩:۱٤ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
نگاهش به روزنامه های دکه می خوره , خم می شه , چشاشو نزدیک صفحه ها می کنه و تیترای بزرگ مجله رو می خونه : قهرمان , نا امید می شود ! , قهرمان , به خانه اش نمی رسد , قهرمان , بازی را نصفه رها کرد , قهرمان , در گذشت ... لبخندی می زنه و رد میشه ... فردا در همان دکه , روزنامه ای با این عنوان دید : قهرمان , رد شد ! By Mb
[ ۱۳۸٧/۱٢/۱٢ ] [ ۱۱:٢٠ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
یه سوال جالبی گفت ... به نظر ساده می اومد , ولی من خیلی بهش فکر کردم ! پرسید :" فردا به چه دردی می خوره ؟" اون گفت :" فردا واسه اصلاح کارهای امروز است ... " ...
با خودم گفتم : اصلا من امروز چی کار کردم ؟! ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داشت برنامه ریزی می کرد ... واسه فردا , ده ها ماه دیگه , واسه سال های بعد و روزهای نامعلوم ... از جلوم رد شد , بهش سلام کردم , دستاش پر از ورق بود , یه عالمه برنامه ریزی و محاسبه ... واسه دورانی که حتی " نمیدونه زندس یا نه ؟! " ... چند قدم جلوتر , یه ماشین محکم بهش خورد , و من , تمام ورق هاشو می دیدم , که تو هوا پخش شده بودند ... By Mb [ ۱۳۸٧/۱٢/۸ ] [ ۸:۳۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
یاد گرفتم که به هیچی وابسته نباشم ... حتی به خودم ... !
اینجا کلمه ای به نام بی طرف وجود نداره ... ! ! Je suis une fille avec plein d'etoiles dans la poche من , یه دخترم , با یه عالمه ستاره توی جیب ! By Mb [ ۱۳۸٧/۱٢/٤ ] [ ۸:۳٢ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
بعضی وقتا احساس می کنم این منم فقط که دارم فکر می کنم ... همون بعضی وقتایی که لهش می کنی و احساس می کنی دارم جک می گم ...
_______________________
یه بسته چیبس , یه کیف سنگین که انگار 2 تا فیل که سوار اتوبوس شده باشن توش جا داده ... , یه عالمه زمزمه , یه سری حرف تکراری که هر قدمی که برمی دارم بلند می شه ... , یه عالمه ادم های جو گیر و این من ... که بعضی وقتا از این که تو "باغ" نباشم , لذت می برم ... ! ... By Mb [ ۱۳۸٧/۱٢/۱ ] [ ۸:٢٦ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
انگار یه حسی وادارم می کنه ...
_________________________________ لزومی نداره که ادم همیشه واقعیت رو بگه ... دنیای واقعی درد داره , نه ؟ ...
وقتی یه اتفاقی افتاده , به جای این که دنباله مقصر بگردی , فکر کن و حلش کن ...
By Mb [ ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ ] [ ۸:٢٥ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
میشینم نوشته های مسخره و چرته ادمایی رو میخونم که به دید خودشون "عاشق شدن " ... اگه عاشقی اینه که اینا می نویسن ... !
پس در این صورت می تونم با کمال جدیت بگم که ... "ع.ش.ق. " تنها مزخرفه ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اونم میشینه و از غم هاش میگه ... غم هایی که فکر کنه خیلی قشنگه ! سکوت , بعضی وقتا نشانه ی نارضایتی است ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ رد شو ... ! ... By Mb
[ ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ ] [ ۸:٢۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
اما اینقدر عصبانی بودی که ... انگار میخواستی داد بزنی ... واسه چی اینقدر عصبانی بودی ؟ یعنی عصبانیت کردم ؟ واسه چی ؟ از اینکه کم آوردی ؟ باختی ؟ اینقدر باختن درد داره ... یعنی فکر میکنی من برنده شدم ؟ واسه چی ؟ چرا اصلا من سوال نمیکنم ؟ باختن درد داره ... ؟ درد داره ؟ ... حتی بیشتر از اینکه یه برندهٔ دروغ گو باشی ... یا اینکه هنوزم ناراحتی که یه بازندهٔ راست گو هستی؟ یعنی الان ناراحتی ؟ یعنی اینقدر باختن درد داره ... ؟
آدما بعضی وقتا تا یه حدی اعصاب خورد کن میشن که ... حوصله هیچ آدمی رو ندارم ... واسه یه دروغ هزار تا دیگه مجبوریم بگیم تا اولی لو نره ... من اولی رو لو دادم ولی باقیماندهها رو شونم سنگینی میکنه ... ! [ ۱۳۸٧/۱۱/٢۱ ] [ ۸:٢٢ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
صدای mp4 رو زیاد می کنم ... از در و دیواره اتاقم میرم بالا ... تمام لباسامو پرت می کنم این ور و اون ور ... دور خودم می چرخم ... بلند بلند اواز می خونم ... باتریش تموم شد ... می شینم از خسته گی رو زمین دستمو می زارم رو دلمو از ته دل می خندم ... هه هه ههه ... به جمع کردنشون فکر نکرده بودم ... هه هه ههه قیافرو ! ... D:
واییییی چه قدر خوشحالممممم ... همه چی به خوبی پیش میره ... دارم پرواز می کنم ... من خوشحالم ببین !؟
تا به حال حسود نشدم ! چه حسیه ؟ ... D: ... By Mb [ ۱۳۸٧/۱۱/٢٠ ] [ ۸:٢۱ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ ] [ ۸:۱۸ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
تا به حال احساس کردید که هیچ حسی نداربد ؟
من الان دقیقا همون حس رو دارم ! ایا شما برای حذف این بشر مطمئن هستید ؟! "ok " " cancel" ! [ ۱۳۸٧/۱۱/۱۳ ] [ ۸:۱٦ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
الان این منم که عقربه هارو هل میدم ...
میدونی زندگی فقط " زندگی کردن " نیست ... [ ۱۳۸٧/۱٠/۳٠ ] [ ۸:۱٤ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
این روزا بزرگترین غیر ممکن ها ممکن می شوند ...
من هم خیره شدم به ادم هایی که دارن تو یه دنیایی زندگی می کنن که تنها هدفشون ... نفس کشیدنه ... ولی از اینکه مجبور باشم به جای زندگی کردن , خیالبافی کنم ... خستم ... تو هم داری واسم غیر ممکن می شی ... " خط خطی های مریم بانو " ........................................ اینجا گفتنه کلمه ی "ع.ش.ق"جرمه ...! پس جرمه تو چیه ؟! اعدامه ؟! سوالاته مسخره و یه ادم مسخره که به حالته مسخره ای به سوالات توئه مسخره جواب میده !
[ ۱۳۸٧/۱٠/٢٧ ] [ ۸:۱۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
بدون توقف میچرخند عقربه ها و من اسیر ثانیه ها می شوم ... ثانیه هایی که فقط ... ثانیه اند ... .............................................................. پ.ن : میشه یکی بهم بگه رنگ کجاس ؟! اینجا خیلی بی رنگه ...
[ ۱۳۸٧/۱٠/٢۳ ] [ ۸:۱٢ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
من فقط یه ادمم , که وقتی شب بشه , ماه در بیاد , میشم یه خونخوار ! که وقتی صبح بشه , خورشید در بیاد , میشم یه خفاش , و تو غار قایم میشم ... که وقتی ابر ها پیداشن دندونامو تیز می کنم ... وای ... صدای پای ادم میاد ...
که وقتی همه خوابیدن میرم تو خواب خوششون , کابوس براشون میسازم ...
اما ... من فقط یه ادمم ... "خط خطی های مریم بانو " [ ۱۳۸٧/۱٠/٢۳ ] [ ۸:۱٠ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
من ... یه قاتلم ... اره لعنتی من یه قاتلم ... تنها در خواست و دفاعم اینه که ... منو بکش ... من یه قاتلم ... یه قاتلی که پشیمون نیست ... لعنتی منو بکش من یه قاتلم ... همه جا هم پره اثر انگشته ... اقا من سه تا ادم کشتم ... قصاص من چیه ؟! سند می خوای ؟ شاهد می خوای ؟ ببین همشون دارن میگن یه قاتلم ...
اره من قاتلم ... قاتل ادم برفی ... پ.ن : تا به حال تو عمرم اینقدر چایی نخورده بودم !!! اونم تو مدرسه !!! [ ۱۳۸٧/۱٠/٢٢ ] [ ۸:٠٩ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
همه چی رو پنهان می کنم , انگار زود می فهمی , فقط تظاهر می کنم هستم ولی ... صدام هم در نمی اد ... از دنیای مجازی بحثارو وارد نکن ... من فقط تظاهر می کنم هستم ...
......................................... من از قایم موشک خوشم میاد ولی تو انگار زود خسته می شی ... ولی من گرگ نمی شم ... من که مثل موش ازت فراری ام ... ! ............................ صدای اهنگ اروم میشه , پروژکتور ها روی یه نقطه زوم می کنند , صدای جمعیت بلند میشه دارن تشویقش می کنن , اروم پاشو می زاره تو نور همه ی شادی تو اون نقطه بود , میاد وسط عرقشو پاک می کنه میگه : با تشکر ... در خروج از اون وره ... ! "خط خطی های مریم بانو " ........... پ.ن : دیروز چه روز بورینگی بود ... همه تکراری شدن ... [ ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ ] [ ۸:٠۸ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
moi je crois pas a la magie ... a la magie des etoiles من جادو را باور ندارم ... جادوی ستاره ها را ... " به قلم مریم بانو ... 9 اذر ... " ....................................................... خیلی خوشحالم ... تو بهم یاد یادی که خوشحال باشم ... پس مرسی ... ......................................... رفیقم اپه در مورده محرم
[ ۱۳۸٧/۱٠/۱٧ ] [ ۸:٠٦ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
3,2,1 ... شمارش معکوس شروع شد ... و من نمی دانم راهم کجاست و من می شکنم این خط را ... روزی جوهر قلمم خشک می شود و تو سبقت می گیری از من حتی زمانی که بشکنم ...
به قول یکی : دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند مگر اینکه یکی بشکند برای رسیدن به دیگری ... من که واسه همه شکستم اما همه شکستن تا من بشون بر خورد نکنم ... به قلم مریم بانو ... 1387 ... پ. ن :پستمو فعال میزارم ... هر چه میخواهد دل تنگت بگو ... !
[ ۱۳۸٧/٩/٢۳ ] [ ۸:٠٠ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
بدون توقف می روم به سرزمینی که دنیای کوچک من در ان جای دارد . بدون فکر بدون پشیمانی می روم . در این سرزمین دیگر جای من نیست من دنیای کوچکم را نیز با خود می برم . می گذارم روی شانه ام و مسیر زندگی را طی می کنم . پس تو نیز با من بیا من مدت هاست دوستی در دنیای تنهایی هایم می خواهم ... [ ۱۳۸٧/٧/٢٦ ] [ ٧:٥٩ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
دوباره کنار جاده منتظرت هستم . دوباره با تمام مشکلاتم لبخند می زنم دستم را می برم بالا و خیره می شوم به ماشین هایی که رد می شوند و من خسته نمی شوم ومن باز به بالا و پایین می پرم . همچنان لبخندم باقی است . دستم را می برم بالا وبطری را در هوا تکان می دهم . من کمی بنزین محبت نیاز دارم . پس بایست بطری ام را با اخم و تخم پر کن و برو . ولی بدان من صبح کنار همین جاده با بطری ای خالی منتظرت هستم ... [ ۱۳۸٧/٧/٢۱ ] [ ٧:٥۸ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
میزارم اهنگ منو ببره به موقعهایی که وجودش تو زندگیم ممکن نیست ... فقط واسه یه ارزو ...میزارم اهنگ منو ببره ... بدون اینکه سوالی بپرسم بدون اینکه فکر کنم بدون اینکه نظرم عوض بشه ... میزارم اهنگ منو ببره ... به موقعهایی که خودم سرنوشتم و طعم خوبی و بدی هامو خواهم چشید ... پس دستامو از دور گردن زندگی بر می دارم من می دونم در سرنوشت کجاست کافیه که اهنگ رو دنبال کنم ... [ ۱۳۸٧/٧/۱۳ ] [ ٧:٥٧ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
دیگه منو نمیشناسی ... بابا منم همون هم بازیه بچه گی هات ... !؟ همون هم بازی های که تا کسی مارو می دید بمون حسودی می کرد ... راست میگی من عوض شدم ولی بذار همین جوری بمونم من مریمه جدیدو دوست دارم ... می بینی همه مریمه جدیدو دوست دارن همه ازش تعریف می کنن ... پس چرا تو اونو دوست نداری ... وقتی تنها دلیل عوض شدنش تو بودی ...؟! [ ۱۳۸٧/٧/٧ ] [ ٧:٥٦ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
چند روز دیگه مدرسه ها باز و همه چیز از صفر شروع می شود . توی این شروع دوباره خاطرات هایمان پا بر جا می ماند و فقط این ماییم که نو می شویم . بعضی وقت ها هم می خواهم دست نخورده باقی بمانیم و خاطرات هایمان تازه شود ولی چه فایده وقتی دنیا پا بر جا می ماند ... [ ۱۳۸٧/٦/٢٧ ] [ ٧:٥٤ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
دوست داشتم همیشه یک دوست خوب و مهربون داشته باشم یک دوستی که هم سلیقه و هم سن من باشه که وقتی ازش می پرسن بهترین دوستت کیه در جا بگه مریم . یک دوستی که وقتی باهاش حرف می زنم با دقت گوش بده و جوابمو بده و هیچ چیز را ازم پنهان نکنه . یک دوستی که مثل خودم عاشق ریاضی باشه مثل خودم ست کردن رنگ ها ی لباساشو دوست داشته باشه و شیک پوش باشه ... دشمنام دشمناش باشه و دوستام دوستاش ... مامانش عصبانی نباشه و باباش زیاد مقرراتی نباشه ... دوستی که نبود و نیست و نخواهد بود پس ارزوی این دوست را به دلمان نگذار ... [ ۱۳۸٧/٦/٢۱ ] [ ٧:٥۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
یک هوا سرد بود، درختان با هر نفس باد سجده میکردند و برگهای خشکشدهی درختان که روی زمین پخش شده بودند، با توفانی کوچک به رقص در میآمدند و به این سو و آن سو میرفتند، دست در دست یکدگر به دور توفانی کوچک حلقه زده بودند و با هر قدم باد و زوزهی نفسهایش در آن به دور خود میچرخیدند.
دو لب ساحل بودم که ناگهان دریا قلعهی شنیام، ماشین گلیام، رؤیای صدفیام، دل سنگیام و همهی اموال خاکی قلعهام را برد. من تنها روی ویرانههای شنی رؤیاهایم نشستم و چشم دوختم تا موجی دیگر بیاید و مرا به تو ای دوست ماسهییام برساند.
سه امروز خوابام نمیبرد، حسابی ترسیده بودم. تو با روشن کردن چراغی کوچک گوسفندانام را فراری دادی. راستی، نمیدانستم در دنیا ترسوتر از من هم کسی هست.
چهار هر جا میرفتم سایهیی از خودم میدیدم، اصلا شبیهام نبود. او لباسی سیاه به تن داشت، عزادار بود و دیگران را تقلید میکرد. [ ۱۳۸٧/٦/٩ ] [ ٢:٤٠ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
|
||