|
دستانش را پشتش قلاب کرده بود و با قدمهای بلند از جلوی نقاشیهای گالری رد میشد . یک فرقی در صورتش بود که از بقیه آدمها متمایز میشد . انگار خودش یکی از آن نقاشیها بود و برای مدتی از آنها بیرون آمده . به یکی از نقاشیها خیره شد . صاحب گالری با کنجکاوی پرسید : نظرتون چیه ؟ میخواینش ؟ مرد لبخند از لبانش افتاد و اخم کردو گفت : نمیخواهم . و بعد دوباره قدم زنان دور گالری را طی کرد . ساعتها آنجا ماند و به هر نقاشی که نگاهش میافتاد لبخند میزد . مرد به صاحب گالری گفت : این نقاشیها خیلی طبیعی اند ، صورتهایشان را میگویم ! صاحب گالری گیج شده بود ، پرسید : خوب مگر چه عیبی دارد ؟ مرد بدون اینکه جوابی بدهد نفس عمیقی کشید و از گالری بیرون زد . هیچکس نفهمید که کجا رفت ، اما من میدانستم که میخواهد به تابلواش برگردد ... ...
روحم ، قلبم و نفسهایم را در دستان بی نیازت گم کردم ... ... چترهای نجات ما ، چشمان پر اشک تو ، و یک پرواز بی پایان ... ... به قلم مریم
[ ۱۳۸۸/٥/۳ ] [ ٤:۱۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
|