|
یه سوال جالبی گفت ... به نظر ساده می اومد , ولی من خیلی بهش فکر کردم ! پرسید :" فردا به چه دردی می خوره ؟" اون گفت :" فردا واسه اصلاح کارهای امروز است ... " ...
با خودم گفتم : اصلا من امروز چی کار کردم ؟! ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داشت برنامه ریزی می کرد ... واسه فردا , ده ها ماه دیگه , واسه سال های بعد و روزهای نامعلوم ... از جلوم رد شد , بهش سلام کردم , دستاش پر از ورق بود , یه عالمه برنامه ریزی و محاسبه ... واسه دورانی که حتی " نمیدونه زندس یا نه ؟! " ... چند قدم جلوتر , یه ماشین محکم بهش خورد , و من , تمام ورق هاشو می دیدم , که تو هوا پخش شده بودند ... By Mb [ ۱۳۸٧/۱٢/۸ ] [ ۸:۳۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
|