یک

هوا سرد بود، درختان با هر نفس باد سجده می‌کردند و برگ‌های خشک‌شده‌ی درختان که روی زمین پخش شده بودند، با توفانی کوچک به رقص در می‌آمدند و به این سو و آن سو می‌رفتند، دست در دست یک‌دگر به دور توفانی کوچک حلقه زده بودند و با هر قدم باد و زوزه‌ی نفس‌هایش در آن به دور خود می‌چرخیدند.

 

دو

لب ساحل بودم که ناگهان دریا قلعه‌ی شنی‌ام، ماشین گلی‌ام، رؤیای صدفی‌ام، دل سنگی‌ام و همه‌ی اموال خاکی قلعه‌ام را برد. من تنها روی ویرانه‌های شنی رؤیاهایم نشستم و چشم دوختم تا موجی دیگر بیاید و مرا به تو ای دوست ماسه‌یی‌ام برساند.

 

سه

ام‌روز خواب‌ام نمی‌برد، حسابی ترسیده بودم. تو با روشن کردن چراغی کوچک گوسفندان‌ام را فراری دادی. راستی، نمی‌دانستم در دنیا ترسوتر از من هم کسی هست.

 

چهار

هر جا می‌رفتم سایه‌یی از خودم می‌دیدم، اصلا شبیه‌ام نبود. او لباسی سیاه به تن داشت، عزادار بود و دیگران را تقلید می‌کرد.

[ ۱۳۸٧/٦/٩ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

برای ساختن ارمانشهر مریم تنها دو چیز باقی مانده : عشق و صلح جاودانه ! to build mary's utopia I need 2 more things : love & peace
نقاشی های وبلاگ اثر
نویسنده
موضوعات وب