من هنوز هم مانده ام میان این فاصله ها و هجوم خاطرات را درک می کنم

ولی باید تا پایان یک روز تابستانی صبر کرد ...

---

خط های دست من

 انگشتان کشیده

قلم چابک و تیز

یک عکس پرتره

و افکار عاشقانه ...

 

به قلم مریم

 

[ ۱۳۸٩/۳/٢٧ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

مضراب در دستانت ، لرزش در نگاهت و چکه چکه اشک میریزم  /

خندید ، خندیدم و آرام از پشت پرده‌های سکوت گریخت ! /

دستان سردش را شعله‌های سوزان قلبش سوزاند و من بی‌ اختیار میسوختم /

 

 

در جعبه‌ی آهنگ‌اش را باز کرد و شروع کرد به چرخیدن و چرخیدن. عروسک در گوش دخترک گفت: "می‌‌دانم وقت‌اش نبود، ولی وقتی افتاد و خراب شد، دل‌ام می‌خواست باز بچرخم حتا تندتر از قبل ..." دخترک نگاهی به عروسک کرد و گفت: "اون هم یه زمانی مثل تو می‌چرخید."

 

آن پیرزن که از کوچه‌های تنگاتنگ دل‌تنگی عبور می‌کرد، گفت: «کوچه را طلسم خواهم کرد.» من که از کنار آدم‌های بی‌خیال رد می‌شدم، گفتم: «دنیا را خواهم نوشت...»

 

 

 

 

[ ۱۳۸۸/٧/۱٠ ] [ ٥:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

آن زیر پل را میبینی‌ ؟ آن زیر یک پیرمرد خوابیده است . همیشه اخم می‌کند و زیاد هم حوصله ندارد ، یعنی‌ چه بگویم خب همیشه خواب است . آن روز که دخترک از زیر پل رد شد ، پیرمرد یک گوشه در خودش جمع شده بود . دخترک نزدیک رفت و گفت : فردا در محله جشن است ، گفتم شاید بخواهید بیایید . پیرمرد بیشتر در خودش فرو رفت و گفت : به این روز‌های تکراری عادت کردم ، روز‌هایم همیشه همین است و تغییر هم نمیکند . دخترک بدون اینکه به حرف پیر مرد توجه کند گفت : تازه شام هم میدهیم . پیرمرد گفت : من هر روز گرسنه میخوابم . دخترک ادامه داد : و با آدم‌های جدید آشنا میشوید . پیر مرد گفت : بعد از ماه‌ها تو اولین آدمی‌ هستی‌ که از این پل رد شدی و با من حرف زدی . دخترک گفت : اگر به جشن  نیایی شاید هم آخرین ... پیرمرد بغض کرد و چشمانش را بست و به خواب رفت ... و دخترک آرام آرام دور شد ... فردا هنگامی که پیر مرد از خواب بلند شد ، دید در قوطی حلبی‌اش یک سکه است و یک تکه کاغذ ، باز کرد و خواند . رویش نوشته شده بود : خواب‌های خوب ببینی‌ ... و با اسم دخترک امضا شده بود . پیر مرد چشمانش را بست و دوباره به خواب فرو رفت احساس کرد که روز تازه‌ای را شروع خواهد کرد ...

---

نوازش دستان تو بر روی گل‌های یاس ، و دل بی‌ قراره من ...

---

به قلم مریم ...

 

[ ۱۳۸۸/٥/۱٢ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

دستانش را پشتش قلاب کرده بود و با قدم‌های بلند از جلوی نقاشی‌های گالری رد میشد . یک فرقی در صورتش بود که از بقیه آدم‌ها متمایز میشد . انگار خودش یکی‌ از آن نقاشی‌ها بود و برای مدتی‌ از آنها بیرون آمده . به یکی‌ از نقاشی‌‌ها خیره شد . صاحب گالری با کنجکاوی پرسید : نظرتون چیه ؟ میخواینش ؟ مرد لبخند از لبانش افتاد و اخم کردو گفت : نمیخواهم . و بعد دوباره قدم زنان دور گالری را طی‌ کرد . ساعت‌ها آنجا ماند و به هر نقاشی‌ که نگاهش میافتاد لبخند میزد . مرد به صاحب گالری گفت : این نقاشی‌‌ها خیلی‌ طبیعی اند ، صورت‌هایشان را میگویم ! صاحب گالری گیج شده بود ، پرسید : خوب مگر چه عیبی دارد ؟ مرد بدون اینکه جوابی‌ بدهد نفس عمیقی کشید و از گالری بیرون زد . هیچکس نفهمید که کجا رفت ، اما من میدانستم که می‌خواهد به تابلو‌اش برگردد ...

...

 

روحم ، قلبم و نفس‌هایم را

در دستان بی‌ نیازت گم کردم ...

...

چتر‌های نجات ما ،

چشمان پر اشک تو ،

و یک پرواز بی‌ پایان ...

...


به قلم مریم


 

 

[ ۱۳۸۸/٥/۳ ] [ ٤:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

تو یکی‌ از کتابا یه چیزی خوندم که هنوزم بش فکر می‌کنم ! اینکه بعضی‌ وقتا آدما به آرزو هاشون وابسته میشن نمیخوان اونارو بر آورده کنن چون میترسن که از دستش بدن و دیگه چیزی نباشه که بهونه ی زنده بودنشون باشه یا واسش شبو روز دست پا بزنن و شب زیر اسمونه پر ستاره بخوابن و با خودشون فکر کنن که آرزوشون روزی بر آورده می‌شه و میشن مثل همه قهرمان قصه شون ...

اولش به این خندیدم ولی‌ نمیدونم که باید بترسم که آرزوی بزرگم داره بر آورده می‌شه یا نه ...  شایدم یه جور گرد گیریه تو رویاها !

---

آه، از ته دل

بر این باورم

ما پیروز می‌شیم، یه روز.

Source : http://forough.net

 

 

[ ۱۳۸۸/٤/۱٢ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

آمدی که بروی ،

دلتنگی‌ از دستانت میچکند ، رفتن برای تو هرگز تمام نمی‌شود ،

تو هر روز می‌روی - عطشه دلتنگی‌ وادارت می‌کند - ،

همه دلتنگ شدند حیف ،اما تو هنوز دل تنگ نشدی ،

همه را خاکستر کردی اما ، خودت هنوز در حال سوختنی ...

---

خود را به باد دیوانه سپرده‌ام ،

حس می‌کنم طپش‌های قلبش را میانه انگشتان سرخم ،

و جادوی بادو خاک ، میدوند رقصان میانه درختان عریان ...

---

دیگر هیچ چیز نمانده ،

همه ی صحنه‌ها را دزدیدی ،

رنگ‌های دیوار را اسیر کردی ،

و لبخند‌ها را کشتی‌ ،

و اشک‌ها را تنها گذاشتی ، و همه ی صحنه‌ها را دزدیدی ،

دیگر هیچ چیز نمانده ، بجز من که هم چنان گوشه ی دیوار کز کرده‌ام ،

منتظرم تا بیایی و با چشمانت دوباره وجودم را پاک کنی‌ ، صحنه‌ها را بدزدی  ...

به قلم مریم

 

 

[ ۱۳۸۸/۳/۱۸ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

 بعضی‌ وقتها نفس کشیدن خسته کننده می‌شه

بعضی‌ وقتها یادم میره ...

کی‌ بهم یاد داد نفس کشیدنو ؟

همون کسی‌ که فرصتی براش بهم نداد ؟

یا اون کسی‌ که تو این زمانا ، داره مرگ میفروشه ؟

کی‌ به قلبم گفت بتپه ؟

کی‌ بهش گفت که بی‌ صدا باشه ؟

خیلی‌ وقت ساکته !

کسی‌ صداشو شنیده ؟ میدونی رفته کجا ؟ میدونی هی‌ میتبه شب و روز !

کی‌ بهش گفت که بی‌ صدا باشه ؟

فریادمو میشنوی ؟ پس چرا نمیتپه ؟

چه جوری نفس بکشم ؟ کسی‌ بم یاد داده ؟

چه جوری بهش بگم که دیر شده ؟ کجا رفته ؟

چه جوری بهش بگم که زندم ؟ چه جوری بهش بگم که میتپه ؟

دیگه قلبم خستس ، بی‌ صدا میتپه ...

لرزش زمینو زیر پات حس میکنی‌ ؟

شاید اون قلبمه زیر زمین که میتپه ...

اون یه قاتله ...

---

برای اونایی که قلبشون زیر خرابیا تپید ، ولی‌ کسی‌ صداشو نشنید ...

به قلم مریم

 

 

[ ۱۳۸۸/٢/٢۳ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

ورق میزنیشون ، نگاشون میکنی‌ ، و دلت برای روزایی تنگ می‌شه که میری ... هنوزم هستی‌ اما میدونی‌ این بودن خیلی‌ کوتاهه ، از الان فعل رفتن رو صرف کن ، زمان کوتاهه ... دلت واسه همه چی‌ تنگ می‌شه ، واسه آدما واسه حرفا واسه اینجا ... میشینم ورق میزنم ، نگاشون می‌کنم ، و یه لبخند بیخودی ، رو لبام ظاهر می‌شه ، و زمانو به مسخره میگیریم ، خیلی‌ وقت بود نه ؟ ، خیلی‌ حرف مونده هنوز ؟ ، و کتاب قصه تموم شد ، بازیگرای خوبی‌ بودیم ... آقای کارگردان ! نمی‌شه دیالوگامو عوض کنم ؟ ... نمی‌شه به جای ۳۰ قسمت ۷۰ قسمتیش کنید ؟ ، این خیلی‌ مدت کمیه ؟ چه جوری همهٔ حرفا رو بگیم ؟ ... این همه رو چه جوری فراموش کنیم ؟ ...

کتاب قصمون پر از عکس بود ، پر از حرف بود ، و لالایی های شبو توش جا میدادیم ... مداد رنگیم رو بر میدارم و برات یه لبخند گنده میکشم ،‌حالا هر شب وقتی‌ این کتابو میخونم ، میگم چه قدر ازش فرار میکردیم ، فکر کن خاطراتمونه  ، ورقش بزن ...

همه لبخند تو رو تو نقاشی باور دارن ، حقیقته ! ، من نقاش خوبی‌ ام ... آخر کتابو ، تو بنویس ، تو تمومش کن ، سخت باش ، بی‌ احساس باش ، و صفحه‌های آخرو ،

پر از واژهٔ خداحافظی کن ...

--- 

به قلم مریم ۶/٢/١٣٨٨

 

[ ۱۳۸۸/٢/٦ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

برای ساختن ارمانشهر مریم تنها دو چیز باقی مانده : عشق و صلح جاودانه ! to build mary's utopia I need 2 more things : love & peace
نقاشی های وبلاگ اثر
نویسنده
موضوعات وب