|
می خواهم صبح نشود من بیدار باشم تو شاعر باشی من گیسوانت را شانه کنم ... بیا تا کاری کنیم که صبح نشود خورشید را انکار کنیم من تماشا کنم شب بی پایان را تو برایم چای بریزی بخندیم بیا تا خورشید را نشانه بگیریم -با دل های همچو سنگمان - به شب عادت کنیم -و من به تو- من خیالبافی کنم تو برایم شعری بگویی من گیسوانت را بو کنم تو صبح را انتظار نکشی من بمانم شب بماند خورشید از من دلگیر نشود رویایم را به صبح بکشانم بر اورده اش کنم شب را دوست داشته باشم بیا برایم شعری بگو -هر چند که دیگر شاعر نیستی- واژه هایی از شب بگو از من و مرا دل داری بده بیا برایم شعری بسرای تا صبح نشود مریم . ا پاییز 90
[ ۱۳٩٠/۸/۱٦ ] [ ٥:۱٥ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
|