! کی شاخه ی دلم را می چینی خدا می داند

و دلم ارتعاش عجیبی به خود می گیرد

که انگار دستم بر سیم های دل تو چنگ می زند

به دلت که گوش می کنم ارام ، هوا مشت مشت می کوبد بر ساز دلم

و باقیمانده ی کوک هایش

می رود از یاد های شیرینم

و این جمله ات را که می شنوم ، بر فراز کوه ها همچو گرگی دلم می خواهد زوزه کشم

می شنوم از دورها صدایت را و کنارم می نشینی ارام

بر قله می گویم : کی شاخه ی دلم را می چینی ؟

و تو می گویی : خدا می داند !

و دلم می خواهد بعد گم شویم با هم در نقطه ای نا معلوم 

که از هیچکس سخن رود که "کی به خانه بر می گردید" ؟

و من در حالی که از شادی ریز ریز می خندم بپرسم : کی شاخه ی دلم را می چینی ؟

و بگذارم که ساز دلت بگوید و می گویی : خدا می داند !

مریم ا . تابستان 90

 

[ ۱۳٩٠/٦/۱٦ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

برای ساختن ارمانشهر مریم تنها دو چیز باقی مانده : عشق و صلح جاودانه ! to build mary's utopia I need 2 more things : love & peace
نقاشی های وبلاگ اثر
نویسنده
موضوعات وب