زن یاد ماهی سرخ کودکی اش را کرد که در تنگ کوچک اتاقش می چرخید . داخل جوی را با دقت بیش تری نگاه کرد . نمی خواست اشک بریزد . جوی خالی از هر ماهی بود . مرد می گفت : ماهی ات در جوی که بیافتد بزرگ می شود و به رود می رسد انقدر بزرگ که در تنگ کوچک تو جای نمی گیرد . زن وقتی کودک بود و این حرف را شنید خوشحال شده بود . زن از پای جوی بلند شد و با دستانش صورتش را پوشاند . ناگهان دخترکی ان سوی خیابان بالا و پایین پرید و با انگشت چاقش به جوی اب اشاره کرد و از شادی فریاد زد : من ... من یه ماهی سرخ کوچولو دیدم ! و زن در حالی که دور خورش می چرخید قهقهه زد .

 

مریم ا . تابستان 90

--------------

برای بار دیگه از صبح تا شب با همه ی شادی ها و تلخی ها این جا رو مرور می کنم .

[ ۱۳٩٠/٥/۱٠ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

برای ساختن ارمانشهر مریم تنها دو چیز باقی مانده : عشق و صلح جاودانه ! to build mary's utopia I need 2 more things : love & peace
نقاشی های وبلاگ اثر
نویسنده
موضوعات وب