|
استکان قهوه اش را روی میز سر داد عینکش را روی بینی اش صاف کرد و خواست از قفسه ها کتابی بردارد . کتاب با جلد قرمزش با فاصله زیادی از دستانش خودنمایی می کرد . روسری اش را محکم گره زد و روی صندلی اش نشست ... مرد فنجانی چای برای زن ریخت . زن به چای لب نزد و دستانش را روی چشمانش گذاشت و به همه ی کتاب های جلد سرخ فکر کرد مرد گفت: رویایی که به ان برسی رویا نیست و زن این حرف مرد را نمی فهمید . زن بار دیگر به قفسه ی بلند کتاب نگاه کرد . کتاب قرمز درست در بالاترین نقطه بود و از بلندی ان وحشت کرد . چای سرد روی میز باقی مانده بود و زن ناخن های سرخش را تماشا می کرد . به قلم مریم / تابستان 90 [ ۱۳٩٠/٤/٦ ] [ ٦:٤٢ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
|