|
مضراب در دستانت ، لرزش در نگاهت و چکه چکه اشک میریزم /
خندید ، خندیدم و آرام از پشت پردههای سکوت گریخت ! / دستان سردش را شعلههای سوزان قلبش سوزاند و من بی اختیار میسوختم /
در جعبهی آهنگاش را باز کرد و شروع کرد به چرخیدن و چرخیدن. عروسک در گوش دخترک گفت: "میدانم وقتاش نبود، ولی وقتی افتاد و خراب شد، دلام میخواست باز بچرخم حتا تندتر از قبل ..." دخترک نگاهی به عروسک کرد و گفت: "اون هم یه زمانی مثل تو میچرخید."
آن پیرزن که از کوچههای تنگاتنگ دلتنگی عبور میکرد، گفت: «کوچه را طلسم خواهم کرد.» من که از کنار آدمهای بیخیال رد میشدم، گفتم: «دنیا را خواهم نوشت...»
[ ۱۳۸۸/٧/۱٠ ] [ ٥:۱٧ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
|