آن زیر پل را میبینی‌ ؟ آن زیر یک پیرمرد خوابیده است . همیشه اخم می‌کند و زیاد هم حوصله ندارد ، یعنی‌ چه بگویم خب همیشه خواب است . آن روز که دخترک از زیر پل رد شد ، پیرمرد یک گوشه در خودش جمع شده بود . دخترک نزدیک رفت و گفت : فردا در محله جشن است ، گفتم شاید بخواهید بیایید . پیرمرد بیشتر در خودش فرو رفت و گفت : به این روز‌های تکراری عادت کردم ، روز‌هایم همیشه همین است و تغییر هم نمیکند . دخترک بدون اینکه به حرف پیر مرد توجه کند گفت : تازه شام هم میدهیم . پیرمرد گفت : من هر روز گرسنه میخوابم . دخترک ادامه داد : و با آدم‌های جدید آشنا میشوید . پیر مرد گفت : بعد از ماه‌ها تو اولین آدمی‌ هستی‌ که از این پل رد شدی و با من حرف زدی . دخترک گفت : اگر به جشن  نیایی شاید هم آخرین ... پیرمرد بغض کرد و چشمانش را بست و به خواب رفت ... و دخترک آرام آرام دور شد ... فردا هنگامی که پیر مرد از خواب بلند شد ، دید در قوطی حلبی‌اش یک سکه است و یک تکه کاغذ ، باز کرد و خواند . رویش نوشته شده بود : خواب‌های خوب ببینی‌ ... و با اسم دخترک امضا شده بود . پیر مرد چشمانش را بست و دوباره به خواب فرو رفت احساس کرد که روز تازه‌ای را شروع خواهد کرد ...

---

نوازش دستان تو بر روی گل‌های یاس ، و دل بی‌ قراره من ...

---

به قلم مریم ...

 

[ ۱۳۸۸/٥/۱٢ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

دستانش را پشتش قلاب کرده بود و با قدم‌های بلند از جلوی نقاشی‌های گالری رد میشد . یک فرقی در صورتش بود که از بقیه آدم‌ها متمایز میشد . انگار خودش یکی‌ از آن نقاشی‌ها بود و برای مدتی‌ از آنها بیرون آمده . به یکی‌ از نقاشی‌‌ها خیره شد . صاحب گالری با کنجکاوی پرسید : نظرتون چیه ؟ میخواینش ؟ مرد لبخند از لبانش افتاد و اخم کردو گفت : نمیخواهم . و بعد دوباره قدم زنان دور گالری را طی‌ کرد . ساعت‌ها آنجا ماند و به هر نقاشی‌ که نگاهش میافتاد لبخند میزد . مرد به صاحب گالری گفت : این نقاشی‌‌ها خیلی‌ طبیعی اند ، صورت‌هایشان را میگویم ! صاحب گالری گیج شده بود ، پرسید : خوب مگر چه عیبی دارد ؟ مرد بدون اینکه جوابی‌ بدهد نفس عمیقی کشید و از گالری بیرون زد . هیچکس نفهمید که کجا رفت ، اما من میدانستم که می‌خواهد به تابلو‌اش برگردد ...

...

 

روحم ، قلبم و نفس‌هایم را

در دستان بی‌ نیازت گم کردم ...

...

چتر‌های نجات ما ،

چشمان پر اشک تو ،

و یک پرواز بی‌ پایان ...

...


به قلم مریم


 

 

[ ۱۳۸۸/٥/۳ ] [ ٤:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

برای ساختن ارمانشهر مریم تنها دو چیز باقی مانده : عشق و صلح جاودانه ! to build mary's utopia I need 2 more things : love & peace
نقاشی های وبلاگ اثر
نویسنده
موضوعات وب