آمدی که بروی ،

دلتنگی‌ از دستانت میچکند ، رفتن برای تو هرگز تمام نمی‌شود ،

تو هر روز می‌روی - عطشه دلتنگی‌ وادارت می‌کند - ،

همه دلتنگ شدند حیف ،اما تو هنوز دل تنگ نشدی ،

همه را خاکستر کردی اما ، خودت هنوز در حال سوختنی ...

---

خود را به باد دیوانه سپرده‌ام ،

حس می‌کنم طپش‌های قلبش را میانه انگشتان سرخم ،

و جادوی بادو خاک ، میدوند رقصان میانه درختان عریان ...

---

دیگر هیچ چیز نمانده ،

همه ی صحنه‌ها را دزدیدی ،

رنگ‌های دیوار را اسیر کردی ،

و لبخند‌ها را کشتی‌ ،

و اشک‌ها را تنها گذاشتی ، و همه ی صحنه‌ها را دزدیدی ،

دیگر هیچ چیز نمانده ، بجز من که هم چنان گوشه ی دیوار کز کرده‌ام ،

منتظرم تا بیایی و با چشمانت دوباره وجودم را پاک کنی‌ ، صحنه‌ها را بدزدی  ...

به قلم مریم

 

 

[ ۱۳۸۸/۳/۱۸ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

برای ساختن ارمانشهر مریم تنها دو چیز باقی مانده : عشق و صلح جاودانه ! to build mary's utopia I need 2 more things : love & peace
نقاشی های وبلاگ اثر
نویسنده
موضوعات وب