|
بعضی وقتها نفس کشیدن خسته کننده میشه
بعضی وقتها یادم میره ... کی بهم یاد داد نفس کشیدنو ؟ همون کسی که فرصتی براش بهم نداد ؟ یا اون کسی که تو این زمانا ، داره مرگ میفروشه ؟ کی به قلبم گفت بتپه ؟ کی بهش گفت که بی صدا باشه ؟ خیلی وقت ساکته ! کسی صداشو شنیده ؟ میدونی رفته کجا ؟ میدونی هی میتبه شب و روز ! کی بهش گفت که بی صدا باشه ؟ فریادمو میشنوی ؟ پس چرا نمیتپه ؟ چه جوری نفس بکشم ؟ کسی بم یاد داده ؟ چه جوری بهش بگم که دیر شده ؟ کجا رفته ؟ چه جوری بهش بگم که زندم ؟ چه جوری بهش بگم که میتپه ؟ دیگه قلبم خستس ، بی صدا میتپه ... لرزش زمینو زیر پات حس میکنی ؟
شاید اون قلبمه زیر زمین که میتپه ... اون یه قاتله ... --- برای اونایی که قلبشون زیر خرابیا تپید ، ولی کسی صداشو نشنید ... به قلم مریم
[ ۱۳۸۸/٢/٢۳ ] [ ۱٢:۱۱ ق.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
ورق میزنیشون ، نگاشون میکنی ، و دلت برای روزایی تنگ میشه که میری ... هنوزم هستی اما میدونی این بودن خیلی کوتاهه ، از الان فعل رفتن رو صرف کن ، زمان کوتاهه ... دلت واسه همه چی تنگ میشه ، واسه آدما واسه حرفا واسه اینجا ... میشینم ورق میزنم ، نگاشون میکنم ، و یه لبخند بیخودی ، رو لبام ظاهر میشه ، و زمانو به مسخره میگیریم ، خیلی وقت بود نه ؟ ، خیلی حرف مونده هنوز ؟ ، و کتاب قصه تموم شد ، بازیگرای خوبی بودیم ... آقای کارگردان ! نمیشه دیالوگامو عوض کنم ؟ ... نمیشه به جای ۳۰ قسمت ۷۰ قسمتیش کنید ؟ ، این خیلی مدت کمیه ؟ چه جوری همهٔ حرفا رو بگیم ؟ ... این همه رو چه جوری فراموش کنیم ؟ ... کتاب قصمون پر از عکس بود ، پر از حرف بود ، و لالایی های شبو توش جا میدادیم ... مداد رنگیم رو بر میدارم و برات یه لبخند گنده میکشم ،حالا هر شب وقتی این کتابو میخونم ، میگم چه قدر ازش فرار میکردیم ، فکر کن خاطراتمونه ، ورقش بزن ... همه لبخند تو رو تو نقاشی باور دارن ، حقیقته ! ، من نقاش خوبی ام ... آخر کتابو ، تو بنویس ، تو تمومش کن ، سخت باش ، بی احساس باش ، و صفحههای آخرو ، پر از واژهٔ خداحافظی کن ... --- به قلم مریم ۶/٢/١٣٨٨
[ ۱۳۸۸/٢/٦ ] [ ٧:٥۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
از الان همه مثل مورچههای پر کارو فعال کار میکنیم ! همه کنار ! ملکه مورچهها وارد میشود ! --- جملهٔ روز مریم برای خرداد ماه : "کاش" ، بهترین آغاز آرزو و بهترین پایان دهنده عمر ...
[ ۱۳۸۸/٢/٢ ] [ ٩:۳٤ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
|