|
چند روز دیگه مدرسه ها باز و همه چیز از صفر شروع می شود . توی این شروع دوباره خاطرات هایمان پا بر جا می ماند و فقط این ماییم که نو می شویم . بعضی وقت ها هم می خواهم دست نخورده باقی بمانیم و خاطرات هایمان تازه شود ولی چه فایده وقتی دنیا پا بر جا می ماند ... [ ۱۳۸٧/٦/٢٧ ] [ ٧:٥٤ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
دوست داشتم همیشه یک دوست خوب و مهربون داشته باشم یک دوستی که هم سلیقه و هم سن من باشه که وقتی ازش می پرسن بهترین دوستت کیه در جا بگه مریم . یک دوستی که وقتی باهاش حرف می زنم با دقت گوش بده و جوابمو بده و هیچ چیز را ازم پنهان نکنه . یک دوستی که مثل خودم عاشق ریاضی باشه مثل خودم ست کردن رنگ ها ی لباساشو دوست داشته باشه و شیک پوش باشه ... دشمنام دشمناش باشه و دوستام دوستاش ... مامانش عصبانی نباشه و باباش زیاد مقرراتی نباشه ... دوستی که نبود و نیست و نخواهد بود پس ارزوی این دوست را به دلمان نگذار ... [ ۱۳۸٧/٦/٢۱ ] [ ٧:٥۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
یک هوا سرد بود، درختان با هر نفس باد سجده میکردند و برگهای خشکشدهی درختان که روی زمین پخش شده بودند، با توفانی کوچک به رقص در میآمدند و به این سو و آن سو میرفتند، دست در دست یکدگر به دور توفانی کوچک حلقه زده بودند و با هر قدم باد و زوزهی نفسهایش در آن به دور خود میچرخیدند.
دو لب ساحل بودم که ناگهان دریا قلعهی شنیام، ماشین گلیام، رؤیای صدفیام، دل سنگیام و همهی اموال خاکی قلعهام را برد. من تنها روی ویرانههای شنی رؤیاهایم نشستم و چشم دوختم تا موجی دیگر بیاید و مرا به تو ای دوست ماسهییام برساند.
سه امروز خوابام نمیبرد، حسابی ترسیده بودم. تو با روشن کردن چراغی کوچک گوسفندانام را فراری دادی. راستی، نمیدانستم در دنیا ترسوتر از من هم کسی هست.
چهار هر جا میرفتم سایهیی از خودم میدیدم، اصلا شبیهام نبود. او لباسی سیاه به تن داشت، عزادار بود و دیگران را تقلید میکرد. [ ۱۳۸٧/٦/٩ ] [ ٢:٤٠ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
|