|
من همونم ... همون مریمی که حرفش منعکس میشه ... شروع میکنم بات حرف زدن ... میدونی تو هم دردو دل سوزی نمیخوای ، تو فقط جواب میخوای ... ، از حرفای خودم درس میگیرم ... میدونی من همونم ... همون مریمی که دوید ، اون مریمی که هنوز نرسیده ... من همونم ... همون مریمی که بارها صدات کرده ... همون مریمی که منتظره ... و همیشه منتظره میمونه . کافیه که صدام کنی ... بدون که من ، همیشه در دسترسم ... ! ... ____________________________
یه دونه عید ، مسافرت ، چمدونهای منتظر ، اسمونه شاد ، لبخند مریم ، یه ساله جدید و یه ساله رٌند ... که همه پاهای منو از رو زمین بلند میکنه ... ____________________________ تمام واژههای نا مفهوم توی سرم رژه میروند ، و من با فریاد تمامشان را فراری میدهم !
By Mb
[ ۱۳۸٧/۱٢/٢۱ ] [ ٩:٤٢ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
نمیدانم چرا باید معنی تنهایی وجود داشته باشد , در حالی که خدایی به آن بزرگی آن بالاست ... پس هم اکنون برخیز ... قلبت را باز کن بگذار خداوند قفل تنهایی دلت را باز کند ... By Mb
[ ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ ] [ ۱٠:٠٧ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
مریمی که در آرزوی آن که پرواز بکند و نمیتواند لک لکها را به پرواز میکشد ... ________________________ همه چی ظاهرا حله ، همه حاضرن که موشک پرتاب بشه ، همه چی سر جاشه ، همه لبخند میزنن ، از تو تلویزون دست تکون میدن ، همه ذوق زدن ، موشک پرتاپ شد ، اما ... این فقط مسافران که دارن اوج میگیرن ... ________________________ پ.ن : دوربین عکاسی ، اعتماد به نفسمو صفر میکنه ... ! پ.ن ٢ : بعضی موقعها بهتره که خودتو جای دیگرون نزاری ! پ.ن ٣ : کی عید میشه ؟ من و ساعتم بی تابیم ! By Mb
[ ۱۳۸٧/۱٢/۱٤ ] [ ٩:۱٤ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
نگاهش به روزنامه های دکه می خوره , خم می شه , چشاشو نزدیک صفحه ها می کنه و تیترای بزرگ مجله رو می خونه : قهرمان , نا امید می شود ! , قهرمان , به خانه اش نمی رسد , قهرمان , بازی را نصفه رها کرد , قهرمان , در گذشت ... لبخندی می زنه و رد میشه ... فردا در همان دکه , روزنامه ای با این عنوان دید : قهرمان , رد شد ! By Mb
[ ۱۳۸٧/۱٢/۱٢ ] [ ۱۱:٢٠ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
یه سوال جالبی گفت ... به نظر ساده می اومد , ولی من خیلی بهش فکر کردم ! پرسید :" فردا به چه دردی می خوره ؟" اون گفت :" فردا واسه اصلاح کارهای امروز است ... " ...
با خودم گفتم : اصلا من امروز چی کار کردم ؟! ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داشت برنامه ریزی می کرد ... واسه فردا , ده ها ماه دیگه , واسه سال های بعد و روزهای نامعلوم ... از جلوم رد شد , بهش سلام کردم , دستاش پر از ورق بود , یه عالمه برنامه ریزی و محاسبه ... واسه دورانی که حتی " نمیدونه زندس یا نه ؟! " ... چند قدم جلوتر , یه ماشین محکم بهش خورد , و من , تمام ورق هاشو می دیدم , که تو هوا پخش شده بودند ... By Mb [ ۱۳۸٧/۱٢/۸ ] [ ۸:۳۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
یاد گرفتم که به هیچی وابسته نباشم ... حتی به خودم ... !
اینجا کلمه ای به نام بی طرف وجود نداره ... ! ! Je suis une fille avec plein d'etoiles dans la poche من , یه دخترم , با یه عالمه ستاره توی جیب ! By Mb [ ۱۳۸٧/۱٢/٤ ] [ ۸:۳٢ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
بعضی وقتا احساس می کنم این منم فقط که دارم فکر می کنم ... همون بعضی وقتایی که لهش می کنی و احساس می کنی دارم جک می گم ...
_______________________
یه بسته چیبس , یه کیف سنگین که انگار 2 تا فیل که سوار اتوبوس شده باشن توش جا داده ... , یه عالمه زمزمه , یه سری حرف تکراری که هر قدمی که برمی دارم بلند می شه ... , یه عالمه ادم های جو گیر و این من ... که بعضی وقتا از این که تو "باغ" نباشم , لذت می برم ... ! ... By Mb [ ۱۳۸٧/۱٢/۱ ] [ ۸:٢٦ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
|