|
انگار یه حسی وادارم می کنه ...
_________________________________ لزومی نداره که ادم همیشه واقعیت رو بگه ... دنیای واقعی درد داره , نه ؟ ...
وقتی یه اتفاقی افتاده , به جای این که دنباله مقصر بگردی , فکر کن و حلش کن ...
By Mb [ ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ ] [ ۸:٢٥ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
میشینم نوشته های مسخره و چرته ادمایی رو میخونم که به دید خودشون "عاشق شدن " ... اگه عاشقی اینه که اینا می نویسن ... !
پس در این صورت می تونم با کمال جدیت بگم که ... "ع.ش.ق. " تنها مزخرفه ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اونم میشینه و از غم هاش میگه ... غم هایی که فکر کنه خیلی قشنگه ! سکوت , بعضی وقتا نشانه ی نارضایتی است ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ رد شو ... ! ... By Mb
[ ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ ] [ ۸:٢۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
اما اینقدر عصبانی بودی که ... انگار میخواستی داد بزنی ... واسه چی اینقدر عصبانی بودی ؟ یعنی عصبانیت کردم ؟ واسه چی ؟ از اینکه کم آوردی ؟ باختی ؟ اینقدر باختن درد داره ... یعنی فکر میکنی من برنده شدم ؟ واسه چی ؟ چرا اصلا من سوال نمیکنم ؟ باختن درد داره ... ؟ درد داره ؟ ... حتی بیشتر از اینکه یه برندهٔ دروغ گو باشی ... یا اینکه هنوزم ناراحتی که یه بازندهٔ راست گو هستی؟ یعنی الان ناراحتی ؟ یعنی اینقدر باختن درد داره ... ؟
آدما بعضی وقتا تا یه حدی اعصاب خورد کن میشن که ... حوصله هیچ آدمی رو ندارم ... واسه یه دروغ هزار تا دیگه مجبوریم بگیم تا اولی لو نره ... من اولی رو لو دادم ولی باقیماندهها رو شونم سنگینی میکنه ... ! [ ۱۳۸٧/۱۱/٢۱ ] [ ۸:٢٢ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
صدای mp4 رو زیاد می کنم ... از در و دیواره اتاقم میرم بالا ... تمام لباسامو پرت می کنم این ور و اون ور ... دور خودم می چرخم ... بلند بلند اواز می خونم ... باتریش تموم شد ... می شینم از خسته گی رو زمین دستمو می زارم رو دلمو از ته دل می خندم ... هه هه ههه ... به جمع کردنشون فکر نکرده بودم ... هه هه ههه قیافرو ! ... D:
واییییی چه قدر خوشحالممممم ... همه چی به خوبی پیش میره ... دارم پرواز می کنم ... من خوشحالم ببین !؟
تا به حال حسود نشدم ! چه حسیه ؟ ... D: ... By Mb [ ۱۳۸٧/۱۱/٢٠ ] [ ۸:٢۱ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
من که این همه ساختم دارم محو میشم ... من این همه حرف زدمو تو توش غرق شدی ... ولی همش داره محو میشه ...
من گفتم بذار کمکت کنم اما تو اونقدر اعتماد کرده بودی که گفتی ... غرق ؟ آب ؟ من ؟ چی ؟! و تو به اعماق آب رسیدی و من گفتم بذار کمکت کنم اما تو تو خیال غرق نشدن , داشتی مسخرم میکردی ... اما من آب رو دیدم من صدای پلوپ پلوپ حرف زدنتو تو آب شنیدم ... اما تو ... غرق شدی و حالا ... من دیگه قصه ندارم که بگم ... تموم شد ... و حتئ لذت دست پا زدنت و کمک خواستنت رو نشنیدم ... و تو غرق شدی ولی هنوزم میگی ... پلوپ پلوپ ... من غرق نشدم ... ! .... B [ ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ ] [ ۸:٢٠ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ ] [ ۸:۱۸ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
تا به حال احساس کردید که هیچ حسی نداربد ؟
من الان دقیقا همون حس رو دارم ! ایا شما برای حذف این بشر مطمئن هستید ؟! "ok " " cancel" ! [ ۱۳۸٧/۱۱/۱۳ ] [ ۸:۱٦ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
تو که این قدر ادعا میکردی ... حالا من یه عروسک گردانم که مثل یه عروسک پلاستیکی تو هوا تکونت میدم ... حالا تمام قدرتت دست منه ... من عاشقه این بازی شدم ... چطوره ادامش بدیم ؟ من که حاضرم ... دیدی تو این دنیا چه قدر اشکمو دراودی ؟ تو بی رحم بودی ... اما حالا قدرت دسته منه , مواظب باش دست از پا خطا نکنی ...
اینجا مرکز , دنیای مجازی ... که ادمارو غرق می کنه با یه مش حرف مجازی ... ... By Mb
[ ۱۳۸٧/۱۱/۸ ] [ ۸:۱٦ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
|
||