|
خاطرات کهنه مان را انقدر ها دور نریز که وقتی خواستی روزی به ان ها رجوع کنی جز تکه های من از ان نماند ... نه ! ان قدر ها هم از یاد مبر ... هر سال که می گذرد من بیشتر چشم میدوزم به خنده های کهنه مان "ان قدر ها هم کهنه نیستند" و پیرمردهایی که به عکس های جوانی شان می گویند و تو به خاطرات تازه مان در کدام سال و ماه و شب مثل عید شاد بودیم ؟ خاطرات ان سال ها را دور نریز و من هر چند همه را از یاد بردم ولی تعلق داشتن به خاطراتی که هر روز در ذهنم مرور می شود ... تو اینجایی درست همین جا ایستاده ای "این ها ان قدر ها قدیمی اند ... " درست مثل پیرمرد هایی که به عتیقه شان می گویند و تو به خاطرات گدشته مان می گویی ان قدر ها هم سخت نیست درک دو راه بی ربط : خاطراتی که هر روز زنده می شوند در من و منی که با درد این زمان را طی می کنم این تناقض ها را دور مریز چون ما از برخورد همین ها به این خاطرات رسیدیم "به زودی می بینمت" درست مثل پیرمرد هایی که به گلدان های کنج اتاقشان می گویند و تو به منی که دقیقا بعد از ان هرگز ندیدی -------------------------------------------- این یادداشت سال جدید نیست نوشته ای است که بر ورق هم نیامده . این ساعت شب همین جا . مریم 90 [ ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ] [ ۱٢:٠۱ ق.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
می خواهم بدوم به سوی تو رکاب بزنم تند و تند ولی من دیگر بر نمی گردم مگر شعری به سان "بوی جوی مولیان" برایم سرایی تا من بتازم به سوی تو - و همه خنده های دیرینه ام - و از جسم خسته من تا بخارای دل تو راه ها باقی مانده است و تو نگران مباش مگر شورشی افتد در وجودت چون من دیگر عهد کرده ام که بر نگردم به شهری که زمانی دوست می داشتم ... مریم . بهمن 24 . 1390 / مجموعه : برایم شعری بسرای
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ] [ ٤:۳٩ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
می خواهم صبح نشود من بیدار باشم تو شاعر باشی من گیسوانت را شانه کنم ... بیا تا کاری کنیم که صبح نشود خورشید را انکار کنیم من تماشا کنم شب بی پایان را تو برایم چای بریزی بخندیم بیا تا خورشید را نشانه بگیریم -با دل های همچو سنگمان - به شب عادت کنیم -و من به تو- من خیالبافی کنم تو برایم شعری بگویی من گیسوانت را بو کنم تو صبح را انتظار نکشی من بمانم شب بماند خورشید از من دلگیر نشود رویایم را به صبح بکشانم بر اورده اش کنم شب را دوست داشته باشم بیا برایم شعری بگو -هر چند که دیگر شاعر نیستی- واژه هایی از شب بگو از من و مرا دل داری بده بیا برایم شعری بسرای تا صبح نشود مریم . ا پاییز 90
[ ۱۳٩٠/۸/۱٦ ] [ ٥:۱٥ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
! کی شاخه ی دلم را می چینی خدا می داند و دلم ارتعاش عجیبی به خود می گیرد که انگار دستم بر سیم های دل تو چنگ می زند به دلت که گوش می کنم ارام ، هوا مشت مشت می کوبد بر ساز دلم و باقیمانده ی کوک هایش می رود از یاد های شیرینم و این جمله ات را که می شنوم ، بر فراز کوه ها همچو گرگی دلم می خواهد زوزه کشم می شنوم از دورها صدایت را و کنارم می نشینی ارام بر قله می گویم : کی شاخه ی دلم را می چینی ؟ و تو می گویی : خدا می داند ! و دلم می خواهد بعد گم شویم با هم در نقطه ای نا معلوم که از هیچکس سخن رود که "کی به خانه بر می گردید" ؟ و من در حالی که از شادی ریز ریز می خندم بپرسم : کی شاخه ی دلم را می چینی ؟ و بگذارم که ساز دلت بگوید و می گویی : خدا می داند ! مریم ا . تابستان 90
[ ۱۳٩٠/٦/۱٦ ] [ ۱٢:٤٠ ق.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
زن یاد ماهی سرخ کودکی اش را کرد که در تنگ کوچک اتاقش می چرخید . داخل جوی را با دقت بیش تری نگاه کرد . نمی خواست اشک بریزد . جوی خالی از هر ماهی بود . مرد می گفت : ماهی ات در جوی که بیافتد بزرگ می شود و به رود می رسد انقدر بزرگ که در تنگ کوچک تو جای نمی گیرد . زن وقتی کودک بود و این حرف را شنید خوشحال شده بود . زن از پای جوی بلند شد و با دستانش صورتش را پوشاند . ناگهان دخترکی ان سوی خیابان بالا و پایین پرید و با انگشت چاقش به جوی اب اشاره کرد و از شادی فریاد زد : من ... من یه ماهی سرخ کوچولو دیدم ! و زن در حالی که دور خورش می چرخید قهقهه زد .
مریم ا . تابستان 90 -------------- برای بار دیگه از صبح تا شب با همه ی شادی ها و تلخی ها این جا رو مرور می کنم . [ ۱۳٩٠/٥/۱٠ ] [ ٢:۳٧ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
استکان قهوه اش را روی میز سر داد عینکش را روی بینی اش صاف کرد و خواست از قفسه ها کتابی بردارد . کتاب با جلد قرمزش با فاصله زیادی از دستانش خودنمایی می کرد . روسری اش را محکم گره زد و روی صندلی اش نشست ... مرد فنجانی چای برای زن ریخت . زن به چای لب نزد و دستانش را روی چشمانش گذاشت و به همه ی کتاب های جلد سرخ فکر کرد مرد گفت: رویایی که به ان برسی رویا نیست و زن این حرف مرد را نمی فهمید . زن بار دیگر به قفسه ی بلند کتاب نگاه کرد . کتاب قرمز درست در بالاترین نقطه بود و از بلندی ان وحشت کرد . چای سرد روی میز باقی مانده بود و زن ناخن های سرخش را تماشا می کرد . به قلم مریم / تابستان 90 [ ۱۳٩٠/٤/٦ ] [ ٦:٤٢ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
تو برایم نمی نویسی رنگ های سرخ و بنفش دوست داشتنی ام را حالا گم کرده ام در تنهایی و سکوت دیگر پا نمی کوبم , دیگر منتظر روز های شاد نیستم , دیگر قهقهه نمی زنم , دیگر صدایت نمی کنم , دیگر میان واژه های کتاب ها برای تو حرفی نمی زنم می گویی کهنه شدم- درست مثل لباس سرخ قدیمی ات که حالا معلوم نیست پوسیده شده است یا نه- من این جا به انتظار چه می نشینم ؟ چه دعای برگشتی ؟ ما برای گذشته نبودیم گذر تند زمان حال را به حسرت گذشته واداشته بی رحم اند همه کس و همه چیز سرزنشت نمی کنم مانند تو به سکوت باد گوش می دهم و خودم را میان برگه های خاطراتمان پنهان می کنم می گویی کهنه شدم
به قلم مریم بهار 90 [ ۱۳٩٠/۱/۱٦ ] [ ٤:٥٧ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
زمستان است , سلام بر تو ای زیباترین گلوله ی برف , که از اسمان های دور به دیدن من می ایی زمستان شده , همان زمستانی که دیدارمان را با ابدیت پیوند خواهد زد ... باران ازان ما نبود , غلتیدن و نم دار بودن زمین ... سرخوردن و چتر ها ... که همیشه گمشان می کردیم و اواره زیر باران می ماندیم ... باران ازان ما نبود , عشق زیر برف های دی ماه و بهمن ماه انتظار ما را می کشید و تو مثل یک کودک شاد برف بازی می کردی و من با تو گرم می شدم باران ازان ما نبود حالا برف نیز هم ما اواره ایم همه جا , زیر باران و برف ... --- تو کافی هستی برای همه ولی هیچ چیز برای تو کافی نیست ... --- به قلم مریم , زمستان 89
[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ ] [ ٩:٤٥ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
|